عزیز از دست رفته
غافلگیر شدن نگاهم را وقتی که چشمانم آویزان هرم نگاهت میشود دوست دارم.... پسرم میخوام از یه فرشته مهربونی که سالهای سال کنارم بود من قدرشو ندونستم و وقتی رفت پیش خدا و در بهشت آروم شد بگم. مادر بزرگ عزیزم که از وقتی که بدنیا اومدم تا وقتی که عروس شدم کنارم بود اما قسمت نشد تا شاهد بدنیا اومدن فرزندم باشه.خیلی دوست داشت عروسی منو ببینه اما اجل مهلتش نداد و خیلی زود پرواز کرد و رفت به آسمون . میدونم که اگه الان بود عاشقش میشدی.... آخه اون دایی علیرضا رو بزرگ کرد چقد دوستش داشت. حیفففففففففففففففف!!!!!! فقط شاهد بله برونمون بود وای که چقد از بابایی خوشش اومده بود. با...
نویسنده :
مامان و بابا
1:42











